ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

14

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

او را احضار كرد و گفت : اى حجر از خشم سلطان و سطوت او بترس كه كمترين پاداشى كه به امثال تو مىدهد ، قتل است . روزى مغيره در اواخر ايام حكومتش باز هم از آن سخنان گفت . حجر فرياد زد كه اى مغيره اگر مىخواهى كارى كنى ، فرمان ده تا ارزاق ما را كه از ما دريغ داشته‌اى به ما بدهند ، چيست كه اين همه در نكوهش امير المؤمنين مولع گشته‌اى ؟ مردم نيز از اطراف مسجد فرياد برآوردند كه حجر راست مىگويد ، بفرماى تا ارزاق ما را به ما بدهند ، كه اين سخنان هيچ سودى به حال ما ندارد . چون مغيره به خانه‌اش رفت قومش او را ملامت كردند كه حجر به او جسارت ورزيده و به سلطانش اهانت كرده است . اگر معاويه بشنود ، بر او خشم خواهد گرفت . مغيره گفت : دوست ندارم يكى از مردم اين شهر به دست من كشته شود . پس از من كسى ديگر خواهد آمد و حجر با او همين معامله را خواهد كرد و او خواهدش كشت . مغيره بمرد و زياد به حكومت كوفه منصوب شد . چون به شهر درآمد و براى مردم سخن گفت ، بر عثمان رحمت فرستاد و قاتلان او را لعنت كرد . حجر نيز همان سخنان كه به مغيره گفته بود ، بگفت . زياد هيچ نگفت و به بصره بازگشت و عمرو بن حريث را از جانب خود به حكومت كوفه فرستاد . به زياد خبر دادند كه شيعيان على ، گرد حجر را گرفته‌اند و مجمعى تشكيل داده ، آشكارا معاويه را لعنت مىكنند و از او اظهار برائت مىكنند ، و بر عمرو بن حريث سنگ زده‌اند . زياد روانهء كوفه شد و به شهر درآمد و براى مردم سخن گفت و حجر نشسته بود و مىشنيد . آنگاه زبان به تهديد او گشود و گفت : اگر من نتوانم كوفه را از حجر نگه دارم و او را عبرت ديگران سازم ، هيچ نيستم . سپس فرمان به احضار او داد ولى حجر به او پاسخ نداد . رئيس شرطهء او شداد بن الهيثم الهلالى جماعتى را به دستگيرى او فرستاد . اصحاب حجر ايشان را دشنام دادند . زياد مردم كوفه را گرد آورد و آنان را تهديد كرد . آنان از حجر برائت جستند . گفت اكنون بايد هر يك از شما برخيزد و از خويشان و عشيره‌اش هر كس را كه در نزد حجر است ، فرا خواند . مردم چنين كردند و با او جز قوم خودش كس باقى نماند . زياد رئيس شرطه را فرمان داد كه نزد حجر برود و او را چه بخواهد و چه نخواهد ، نزد او بياورد . رئيس شرطه نزد او آمد ولى ياران حجر او را از پاسخ دادن به فرمان زياد منع كردند . ابو العمرطة الكندى اشارت كرد كه به قبيلهء كنده بپيوندد . ولى نگذاشتندش . زياد همچنان بر منبر نظاره مىكرد . ياران زياد بر حجر حمله كردند بر سر عمرو بن الحمق ضربتى آمد او فرو غلطيد و به محلهء ازد پناه برد و در آنجا مخفى شد . حجر در ميان حمايت ياران خود از محله كنده بيرون آمد و بر استر خود نشست ، ابو العمرطه نيز همراه او بود و به خانهء خود آمد . مردم گردش را گرفتند . از افراد قبيلهء كنده جز اندكى با او نيامدند . زياد كه همچنان بر منبر بود ، از قبايل مذحج و همدان كسانى را فرستاد تا او را بياورند . چون حجر از آمدن آنان آگاه شد خود را